تبليغاتX
شبانه فریاد بزن

شبانه فریاد بزن

/* /*]]>*/

خدمات ثبت دامنه و میزبانی وب

تعرفه ی ثبت دامنه

دامنه

هزینه ثبت یک ساله (تومان)

.ir

12000

.com, .net, .org, .biz, .info

12000

.us

10000

.cn

25000

.name

10000

.cc

29000

.tv

39000

.ws

12000

.mobi

23000

.asia

23000

.in

29000

.eu

12000

 

تعرفه ی میزبانی وب

Price (tomans)

My SQL

Sub domains

Emails

Bandwidth

Space

Plan

15000

1

2

5

500 (MB)

25 (MB)

P1

30000

2

4

10

1000 (MB)

50 (MB)

P2

45000

5

5

20

2000 (MB)

100 (MB)

P3

60000

10

10

40

4000 (MB)

200 (MB)

P4

99000

20

unlimited

unlimited

6000 (MB)

500 (MB)

P5

135000

unlimited

unlimited

unlimited

8000 (MB)

1000 (MB)

P6

-$انواع پلان های سفارشی نیز قابل ارائه می باشد.

شماره تماس: 09191906369  و 02825244797

+نوشته شده در Fri 16 Oct 2009ساعت6:7توسط faryad | |

نه نیازی به امید است و نه نیازی به نومیدی .
زندگی کن ، اینجا و همین لحظه .
زندگی ، سراسر بهجت است ،
همین جا نعمت می بارد و تو به جای دیگری نظر داری ...

+نوشته شده در Tue 21 Jul 2009ساعت8:45توسط faryad | |

    خواب دست نيافتنی

 

دو نـفـر دخــتــر خوشـتـيـپ و ســـوســـول                دوش از دردســـر مشـــق نجاتم دادند

دسـت و پايم بــگـرفتند و ســــوارم کـردنــد               پفــــک و بستني و ماچ پر آبـــم دادند

توي اين منظومه‌ي شهري چه تماشا کرديم                 آن دو باهم جملگي شــــکلاتــم دادند

آب انـــــگور و هويــــج و کــيوي و آب انــــار            آنــــقدر بود که انـــــگار فراتـــــم دادند

تا ســـر صبح خرامـــان همه جارا گـــشتيم                 صبح يک بربري و چاي و نـــــباتم دادند

سفر عـــــلمي! و رويايي ما گشت تمــــام                جــمـله‌اي فــحـش از کـــلماتــم دادنـد

چون به خود آمدم از ديـدن آن خــواب لــذيــذ            صبح ظاهر شده بود بس که تکانم دادند

مادرم گفت بلند شو که کلاست ديـــر است              پس از آن لـــقمه‌اي از نــان بياتم دادنـد

+نوشته شده در Tue 21 Jul 2009ساعت8:44توسط faryad | |

عجيبه كه تا مريض نشي كسي برات گل نمي ياره 
تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه 
تا فرياد نكشي كسي به طرفت بر نمي گرده 
تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي ياد 
و 

تا وقتي نميري كسي تورو نمي بخشه

+نوشته شده در Tue 21 Jul 2009ساعت8:42توسط faryad | |

وقتي كه فقط به خودت فكر مي كني ، حق داري كه نتوني به بقيه هم فكر كني!
وقتي كه فقط خودتو مي بيني ، حق داري كه نتوني بقيه رو ببيني!
وقتي كه فقط صداي خودتو مي شنوي ، حق داري كه گوشهات براي شنيدن صداي بقيه سنگين باشن!
وقتي كه به خاطر يه ريزه محبت ، انتظار داري همه تو رو سجده كنن ،حق داري كه حتي يه تشكر زبوني هم ازشون نشنوي!
وقتي كه فقط ابراز محبت خودتو مي بيني ، حق داري كه ابراز محبت بقيه رو نبيني!
وقتي كه فكر مي كني كه فقط تو عاشقي ، حق داري كه عشق ديگرانو باور نكني!
وقتي كه فقط به خودت حق مي دي ، حق داري كه حق داشتن بقيه رو نديد بگيري!
وقتي كه ... حق داري ...
آره .
اين جوريه كه حق با توئه! راست مي گي. تو حق داري!

+نوشته شده در Tue 21 Jul 2009ساعت8:35توسط faryad | |

آهنگري بود كه با وجود رنج هاي متعدد و بيماري اش عميقاً به خدا عشق مي ورزيد .

روزي يكي از دوستانش كه اعتقادي به خدا نداشت از او پرسيد:

تو چگونه مي تواني خدايي را كه رنج و بيماري نصيبت مي كند دوست داشته باشي؟

آهنگر سر به زير آورد و گفت:

وقتي كه مي خواهم وسيله اي آهني بسازم يك تكه آهن را در كوره قرار مي دهم.

سپس آن را روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل دلخواهم درآيد.

اگر به صورت دلخواهم درآمد مي دانم كه وسيله مفيدي خواهد بود اگر نه آن را كنار مي گذارم.

همين موضوع باعث شده است كه هميشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدايا! مرا در كوره هاي رنج قرار ده اما كنار نگذار!

+نوشته شده در Mon 20 Jul 2009ساعت8:33توسط faryad | |

مشکلات بزرگي که با آنها روبرو ميشويم با همان سطح تفکري که آنها را ايجاد کرده ايم حل نمي شوند.

+نوشته شده در Mon 20 Jul 2009ساعت8:33توسط faryad | |

روش عاشقانه

 

      عجب باشکوه است "عشق "...

عشق نيرو مي‌دهد ، عشق زندگي مي‌دهد، عشق شهامت و قدرت مي‌بخشد. عشق بزرگ‌ترين وديعه‌اي است که خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است. اگر عشق نبود زندگي هم نبود . کسي که عاشق مي‌شود بايد خود را براي پرداخت بهاي آن عشق آماده سازد که عشق همان‌طور که لذّت و شادکامي در پي دارد، غم و سردرگمي هم به دنبال خواهد داشت . امّا غم عشق چه غم شيريني است و چه گوارا به‌کام دل عاشق مي‌ريزد حتي اگر دل عاشق را بشکند. زيرا هر چيز شکسته‌اش بي‌خريدار است، مگر دل که شکسته‌اش قيمتي‌تر است و خدايش دوست‌تر دارد.

با خواندن 20مورد زير، وموارد ديگر در مقالات آتي ، خواهيد توانست به‌ راه‌هايي دست بيابيد که هر چند برخي بسيار ساده و شايد بي اهميت به‌نظر مي‌رسند ، امّا مسير خوشبختي شما را چندين گام پيش مي‌راند :

از هر راهي براي ابراز عشق به همسرتان بهره بگيريد .

در عذرخواهي کردن از هم سبقت بگيريد.

هميشه همديگر را «عزيزم»، «معشوقم»، «محبوبم» و ... خطاب کنيد .

هميشه و در همه جا به هم احترام بگذاريد.

هميشه صبور و شکيبا باشيد.

در اماکن عمومي بسيار محتاطانه به ‌همديگر ابراز عشق کنيد .

نازش را به جان بخريد.

بگذاريد به اندازه کافي استراحت کند.

از گفتن کلمه «دوستت دارم» دائم استفاده کنيد.

از عطر مورد علاقه‌اش استفاده کنيد.

کمد لباس‌هايش را با اشعار و جملات عاشقانه تزئين نماييد

با او مانند شاهزاده‌اي زيبا برخورد کنيد.

هر روز به يکديگر سخنان محبت‌آميز بگوييد.

هنر برقراري ارتباط دوستانه با همسرتان را بياموزيد. هر چند ممکن است در ابتدا با کمي مشکل مواجه باشيد، ولي پس از آن از زندگي لدّت خواهيد برد .

به قدري در هم غرق شويد تا مسائل ديگر زندگي را فراموش کنيد .

پاهاي خسته همسرتان را ماساژ بدهيد.

موها ي همسرتان را آرايش کنيد.

در تمام لحظاتي که در کنار هم هستيد به او ابراز عشق کنيد و گاهي احساستان را روي يک ليوان شيشه‌اي بنويسيد .

از عشق‌تان دفاع کنيد.

روي برف‌هايي که روي زمين باريده است براي هم پيام‌هاي عاشقانه بنويسيد .

 اشتباهات عاشقانه‌اي که بهتر است مرتکب نشويد:

-فراموش کردن روز تولّدش

-فراموش کردن سالگردها

-جدي بودن زيادتر از حد

-بي‌تفاوت بودن نسبت به مسائل احساسي .

خودتان را نسبت به موفقّيّت‌هايش مشتاق نشان دهيد .

بکوشيد تا هميشه بر سر مسائل با هم به توافق برسيد، در اين صورت زندگي‌تان خيلي عاشقانه مي‌شود .

وقتي پشت چراغ قرمز ايستاده‌ايد به همسرتان لبخند بزنيد و سر به سرش بگذاريد .

کارت تبريکي برايش بفرستيد و داخل آن بنويسيد او بهترين نعمتي است که خداوند به شما ارزاني داشته است .

) زنان از راه گوش‌هايشان عاشق مي‌شوند و مردان از طريق چشم‌هايشان (.

سعي کنيد عشق‌تان در چشم‌هايتان چون ستاره‌اي بدرخشد .

هرگاه خواستيد يک ملاقات به يادماندني داشته‌ باشيد به خاطر بسپاريد که خوردن مشکلات در کنار يکديگر بهترين راه ابراز احساسات عاشقانه است .

ستايش خود را در جمع به او ابراز داريد .

سعي کنيد بازدم نفس‌هايتان هميشه خوش‌بو باشد.

) عشق، انبوهي از بزرگ‌نمايي‌ها و تفاوت‌هاي ميان يک شخص و افراد ديگر است (.

پس از پايان هر نوع جر و بحث و دعوا، غرورتان را زير پا گذاشته و از همسرتان عذرخواهي کنيد .

بکوشيد تا احساساتش را متحوّل سازيد، هميشه بايد براي قلبش مانند يک محرک باشيد، نه هم‌چون يک نوشيدني آرام‌بخش...!

هرگز براي انجام ندادن کارهايش سردرد را بهانه نکنيد .

 چگونگي خواندن فکر يکديگر را بياموزيد.

در مواقع ضروري قوانين روزمره و عرف‌هاي اجتماعي را زير پا بگذاريد .

هنر مذاکره کردن را بياموزيد چون اين کار، کليدي براي گشودن درهاي عشقي ديرپاست. (اگر به دنبال دوستي که هيچ نوع ايرادي ندارد بگرديم، هرگز با کسي آشنا نخواهيم شد (.

 هر زمان که از راديو ترانه عاشقانه‌اي پخش مي‌شود به او بگوييد آن ترانه شما را به ياد او مي‌اندازد .

 هرگز نگذاريد عشق‌تان به عادت مبدّل شود.

) هرگز نمي‌توانيد باور کنيد که ممکن است عشقي که در دل شما شکل مي‌گيرد. روزي خيلي بيشتر و بالاتر از حد باورتان باشد (

تنها به فکر خودتان نباشيد کمي هم به فکر طرف مقابل‌تان باشيد که شايد با مشکلات عديده‌اي دست و پنجه نرم مي‌کند و اين مشکلات فقط به دست شما حل مي‌شوند ...!

کارهايتان را به‌طور مشترک بين هم تقسيم کنيد تا لحظات بيشتري در کنار هم باشيد.

زماني‌هايي که تلفني صحبت مي‌کنيد در ميان سخنان‌تان به يکديگر ابراز علاقه کنيد.

در زندگي هيچ لذّتي اصيل‌تر و شيرين‌تر از عشق وجود ندارد

هر کس که عاشق مي‌شود بايد براي تحمل و چشم‌پوشي خطاهايي که مي‌بيند امّا نمي‌تواند عکس‌العمل نشان دهد، صبور و‌ آرام باشد .

اگر قادر نيستيد شخص مورد علاقه‌تان را هيجان زده کنيد او را از عشق سرشار سازيد و اين نکته را نيز بدانيد که در ذات او چيزهايي نهفته است که با شما هم‌خواني دارد .

بهتر است عاشق شويد و در عشق‌تان شکست بخوريد تا اينکه هرگز عاشق نشوي

+نوشته شده در Mon 20 Jul 2009ساعت8:32توسط faryad | |

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد:

مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه

هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام

رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

 روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان

همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي

برداشت.

 سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي

يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار

مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

 نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي

يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر

فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

 گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا

نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و

خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

 وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را

باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت:

«من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

 داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

        سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه

همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد

تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

+نوشته شده در Mon 20 Jul 2009ساعت8:31توسط faryad | |

پیش از آنکه قلبت را بدزدند ، پیش از آنکه دلت را به سرقت ببرند ، کاری بکن . آن قلم تراش نازک ایمان را بردار ، که باید هر شب و هر روز ، که باید هر روز و هر شب بروبی و بزدایی و بکاوی .

شاید روزی معنای این حرف را بفهمی ، حروفی را که به رمز و راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و کاو و در کشف این لوح می برد .

زیرا که این لوح ، همان لوح محفوظ است ؛ همان کتیبه ی مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است .

+نوشته شده در Sun 19 Jul 2009ساعت8:30توسط faryad | |

قلبت کتبیه ای باستانی است . از هزاره ای دور . سنگ نبشته ای که حروف نا خوانا را بر آن حکاکی کرده اند. الفبای قومی ناشناخته را شاید و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند بخوانی .

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا ، کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد .کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است ، کسی که می تواند از شکل های در هم و برهم واژه کشف کند و از واژه های بی معنا منشور و فرمان و قانون به در بکشد .

گشودن رمز ها رنج است و کسی برای رمز گشایی این کتیبه ی مهجور رنج نخواهد برد .کسی برای خواندن این حروف نا مفهوم ، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد . کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد .

اما چرا ، همیشه کسانی هستند ؛ دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی . کتیبه ی قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند . کتیبه ی قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است . او سهامدار موزه ی آتش است . و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد .

+نوشته شده در Sun 19 Jul 2009ساعت8:29توسط faryad | |

براي داشتن چيزي كه تا بحال نداشته ايد بايد كسي باشيد كه تا بحال نبوده ايد

+نوشته شده در Sat 18 Jul 2009ساعت8:28توسط faryad | |

يک روز روباهي مي خواست خرگوشي را بخورد.

خرگوش زرنگ يک نگاهي به روباه انداخت و گفت:"اي جانور تو که هستي که مي خواهي مرا بخوري ؟"

روباه که جاخورده بود کفت :" خوب! معلومه من روباهم وروباه ها هم خرگوش مي خورند.

خرگوش با جسارتي بيشتر مي گويد:"تو که روباه نيستي. اگر روباه هستي بايد اين مسا له رو ثابت بکني.

" روباه که دستپاچه شده بود گفت:" اگه از شير مدرک بگيرم خوبه؟"

خرگوش مي گويد :"آره خوبه"

روباه پيش شير مي رود و با اصرار مدرکي مي گيره که او روباه است و با مدرک مي ره پيش خرگوش .

ولي خرگوش رفته بود .روباه با کلي ناراحتي که خرگوش سرش کلاه گذاشته ميره

پيش شير تا داستان را براي شير تعريف کنه وقتي به شير مي رسه مي بينه که گوزني داره با شير صحبت مي کنه ومي گويد:

" تو شير نيستي اگر شير هستي  بايد اين مساله رو ثابت کني .

" شير مي گويد:"يا من گرسنه هستم يا گرسنه نيستم.

اگر گرسنه  نباشم دليلي هم ندارد به تو ثابت کنم که شير هستم ولي اگر گرسنه باشم  وقتي تو را خوردم مي فهمي که من شير هستم

روباه وقتي اين قضيه را مي بينه  با کلي ناراحتي پيش شير مي آيد ومي گويد  :

"اي شير!  تو که اين قدر وارد هستي چرا وقتي من دفعه اول آمدم از تو مدرک اثبات روباه بودنم را بگيرم به من نگفتي که خرگوش مي خواهد سرت کلاه بگذارد.

"شير در جواب مي گويد :"آخر من فکر کردم تو اين مدرک را براي کسايي مي خواهي که  براي اثبات وجودشان احتياج به سند ومدرک دارند ."

+نوشته شده در Wed 15 Jul 2009ساعت10:58توسط faryad | |

ياران من بيائيد

با دردهايتان

و بار دردتان را

در زخم قلب من بتكانيد.

من زنده ام به رنج . . .

مي سوزدم چراغ تن از درد . . .

ياران من بيائيد

با دردهايتان

و زهر دردتان را

در زخم قلب من بچكانيد.

+نوشته شده در Sat 13 Jun 2009ساعت20:36توسط faryad | |

شبانه شعري چگونه توان نوشت

تا هم از قلب من سخن بگويد. هم از بازويم؟

شبانه

شعري چنين

چگونه توان نوشت؟

من آن خاكستر سردم كه در من

شعلة همه ی عصيان هاست،

من آن درياي آرامم كه در من

فرياد همه توفان هاست

من آن سرداب تاريكم كه در من

آتش همه ايمان هاست.

+نوشته شده در Sat 13 Jun 2009ساعت20:35توسط faryad | |

سه دقيقه آرام بنشينيد و اين متن را بخوانيد. ارزشش را دارد. اين‌ها کلماتى است که از دهان بچه‌ها خارج شده است. تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه‌هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه»

پاسخ‌هايى که دريافت شد عميق‌تر و جامع‌تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما می‌آوريم:

هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی‌توانست دولا شود و ناخن‌هاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می‌کرد، حتى وقتى دست‌هاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربه‌کا، ٨ ساله)

---------------

وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می‌کند متفاوت است. شما می‌دانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله)

---------------

عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می‌زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می‌زند و با هم بيرون می‌روند و همديگر را بو می‌کنند. (کارل، ٥ ساله)

---------------

عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می‌رويد و بيشتر سيب‌زمينى سرخ کرده‌هايتان را به يک نفر می‌دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله)

---------------

عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می‌کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می‌چشد تا مطمئن شود که مزه‌اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)

---------------

عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می‌بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می‌خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله)

---------------

اگر می‌خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می‌آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله) (ما به چند ميليون نيکاى ديگر در اين سياره نياز داريم)

---------------

عشق هنگامى است که به يک نفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می‌آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

---------------

عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سال‌هاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)

---------------

عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا می‌دهد. (الين، ٥ ساله)

---------------

هنگامى که شما عاشق يکنفر باشيد، مژه‌هايتان بالا و پائين می‌رود و ستاره‌هاى کوچک از بين آن‌ها خارج می‌شود. (کارن، ٧ ساله)

---------------

شما نبايد به يک نفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش می‌کنند. (جسيکا، ٨ ساله)

---------------

و سرانجام ... برنده ما يک پسر چهارساله‌ بود که پيرمرد همسايه‌شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آن‌ها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: «هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند».

+نوشته شده در Sat 13 Jun 2009ساعت11:23توسط faryad | |

این روزا فقط به امید یه نفر نفس می کشم

سخته زندگی بدونه اون

کاش به آرزوم می رسیدم

کاش خدا  یه بار هم حرفم رو گوش می کرد و من به آرزوم می رسیدم

این نفسا رو به عشقت میکشم

راستی ۵/۲/۸۸ باید عمل رینوپلاستی بشم!

برام دعا کنید بعد از عمل یکی دیگه باشم

البته عاشق تر از گذشته

عزیزم به اندازه ی تمومه ستاره ها و کهکشونا دوستت دارم  

 

+نوشته شده در Thu 16 Apr 2009ساعت18:35توسط faryad | |

سلام

این روزا زیاد حال خوبی ندارم

شاید روزای آخریه که ...

نمیدونم شاید هنوز هم امیدی برای زندگی وجود داشته باشه...

اما دیروز حس کردم یه بازنده ام...

کاش کسی می تونست کمکم کنه ...

کاش می تونستم حرفای دلم رو به راحتی بزنم...

کاش می شد

کاش می شد همه چیز با یه اشاره  یا با یه علامت درست می شد...

کاش می تونستم داد بزنم و بگم یه عاشقم...

 اما این روزا فقط صبر می کنم...

شاید اینطوری بتونم به عشقم برسم...

خدایا کمکم کن      

 Halale

+نوشته شده در Sat 11 Apr 2009ساعت15:11توسط faryad | |

زندگینامه کارو

 

او به علت شدت بیماری قلب سه بار در بیمارستان بستری شد و پزشکان هرگونه فعالیت را برای او خطرناک دانستند. به این جهت ، اگر این یادداشتها نا منظم چاپ شد و یا قطع گردید ، علاقمندان به نوشته های کارو خواهند بخشید .... از دوستداران کارو نه آثار کارو – خودِ کارو – تقاضا دارم زندگینامه کارو را تا پایان بخوانند ....زندگینامه ی زیر گزیده ای از سرگذشت بی سرنوشت  کارو میباشد که توسط  - خود کارو- نگاشته شده ...

 میریخت ...

چپ و راست باران رحمت بود که بر سر پر شور دوران بیگانه ، به گور کودکیمان میریخت .... حیف ...!

حیف از دوران کودکی که با همه ی قدر و قیمتی که دارد ، دوران آن سوی جوانیست ....

حیف از دوران کودکی که  سرنوشتش – بدون آنکه خودش بداند – بازیچه یک زندگی جاودانه  فانیست ....

میریخت راست و چپ ، گل های عدم احتیاج بود که از باغ آفتاب – باغ نه محتاج به آب آفتاب زیر پایمان ، می ریخت ....

زیر پای عظمت « الوند » به دنیا آمدیم :

« همدان »

شهری که برای بچه هایش – به جای ترکه های موسوم به اسب – حداقل یک شیر سنگی دارد .

همدان شهری که اشک کودکی های از یاد رفته مان ، در موازات اشک عظمت از یاد رفته اش ، قطره قطره ، از دامن ابدیت « الوند »  به دامن پاره پاره شب افتخارات آواره ، فرو می بارد

مرد بود

این را مرد بزرگی گفته است

مرد بزرگی به نام مادر ما

 وخود به عنوان مردی دنیا دیده و شهد و شرنگ روزگار چشیده ، می سپارد. دخترش را – مادر نازنین ما را – می سپارد به دست آن مرد غریب ....

ادامه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در Mon 6 Apr 2009ساعت15:16توسط faryad | |

خدا وندا...!

اگر روزي بشر گردي

زحال بندگانت با خبر گردي

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

از اينجا از آنجا بودنت !


خداوندا...!

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر به تن داري

براي لقمه ي ناني

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟

خداوندا...

اگر با مردم آميزي

شتابان در پي روزي

ز پيشاني عرق ريزي

شب آزرده ودل خسته

ادامه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در Mon 6 Apr 2009ساعت15:1توسط faryad | |

تكيه بر جای خدا

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم

در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم

جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

ادامه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در Mon 6 Apr 2009ساعت14:46توسط faryad | |

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .

این نامه آخرین نامه یک*****است

کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود  برای تو می نویسم ..

فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست ..

این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..

ادامه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در Mon 6 Apr 2009ساعت14:40توسط faryad | |

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای

ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم

در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای

پیرمردی کور و فلج درگوشه ای

مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای

پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم

دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای

تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

+نوشته شده در Mon 6 Apr 2009ساعت14:38توسط faryad | |

شبی در حال  مستی تکیه بر جای خدا کردم

                                                            نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم

در آن لمحه ز مستی حال گردان شد

                                                            خدا دیدم وجودم محو وگریان شد

بخود فائق شدم مستی ز سر رفت

                                                             غرور آمد دلم از حد کم رست

خدا دیدم خودم را بندگی کو؟

                                                              کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟

زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟

                                                              زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟

چو مستی دست در جای خدا زد

                                                               به چنگیزان ونامردان قفا زد

به لیلی حکم عشق دائمی داد

                                                              به شیرین حق خوب زندگی داد

به مجنون آتشی از جنس دم داد

                                                              به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد

چرا لیلی ومجنون باز مانند؟

                                                             چرا فرهاد از شیرین برانند؟

چرا وقتی که من مست وخدایم

                                                            چنان باشم که گویندم گدایم؟

در آن حالت که پیمانه پرم بود

                                                            شرابم همدم ودل ساغرم بود

من مست و خراب حالا خدایم

                                                          ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم

به پیران وقت پیری می دهم جان

                                                          جوانان در جوانی قوت ونانپ

چرا آهو ز مادر باز ماند؟

                                                         چرا فرزند صیادش بنالد؟

چراها و چراها و چراها

                                                        شب قدرت گذشت وآرزوها

بسختی قامتم را راست کردم

                                                        گلوی خشک خود را صاف کردم

کنار بسترم پیمانه ای پر

                                                       ولی جیبم تهی از سکه ودر

شراب از سر برفته بی تا مل

                                                       نمی یابم اثر از تاج واز گل

همان مست ورهای رو سیاهم

                                                      غلط کردم که پی بردم خدایم!

کارو

+نوشته شده در Sun 5 Apr 2009ساعت16:59توسط faryad | |

با کوچه آغاز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حظورم

چیزی جز تنهایی با من نیست

وقتی تو نباشی من به من مشکوکم

به هر گل به هر سایه روشن مشکوکم

مشکوکم به اشک کبوتر مشکوکم

مشکوکم به خواب خاکستر مشکوکم

بی تو به کابوس و به رویا مشکوکم

به شعله به پروانه حتی مشکوکم

ترسم نیست بی تردید از جاده از سایه

تاریکه تاریکم من از من می ترسم

من از سایه های شب بی رفیقی

من از نارفیقانه بودن می ترسم

                              تقدیم به تموم آدمایی که تو رفاقت کم نمی ذارن

+نوشته شده در Mon 29 Dec 2008ساعت23:34توسط faryad | |